دوشنبه 01 خرداد | دوشنبه, ۰۱ خرداد ۱۳۹۱

جالب و خواندنی

ایمان

نوشته شده توسط فرشته جمعه ۰۷ اسفند ۱۳۸۸

01

بازرگان موفقی بود كه كالاها و وسایل تزئینی وگرانبهای بسیاری داشت. یك روز كه از مسافرت بازگشت متوجه شد خانه و مغازه اش در نبودش، آتش گرفته و سوخته است.در این حادثه تمامی دار و ندار مرد بازرگان سوخت و خاكستر شد و خسارت فراوانی به جا گذارد.

 

 

 

درك امور

نوشته شده توسط فرشته دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸

001دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل میهمانانشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سردِ خانه را در اختیار آنها گذاشتند. فرشته پیرتر در دیوار زیرزمین، شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوانتر از او پرسید چرا چنین کاری کردی، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که نشان داده می‏شوند نیستند."

 

پادشاه و همسرانش

نوشته شده توسط فرشته چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۸

01

روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت. همسر چهارمش را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه‏ها می‏آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرد. این همسر از هر چیزی بهترین را داشت.پادشاه همچنین همسر سومش را بسیار دوست میداشت و همیشه در کنارش بود؛ اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نماید.

 

 

مرد كور

نوشته شده توسط فرشته سه شنبه ۰۶ بهمن ۱۳۸۸

blind

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می‏شد: «من کورهستم لطفا کمک کنید .» روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‏گذشت. نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاهش بود. او چند سکه برایش انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت.

 

 

پادشاه و سنگ

نوشته شده توسط فرشته يكشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۸

stone

در روزگاران قدیم، پادشاهی تخته سنگی را وسط جاده‏ای قرار داد و برای این كه عكس‏‏العمل‏های مردم را ببیند؛ خودش را در گوشه‏ای پنهان ساخت. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه، بی‏تفاوت از كنار تخته سنگ می‏گذشتند. بسیاری هم غرولند می‏كردند كه این چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم شهر چه آدم بی عرضه ای است. با وجود این، هیچكس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمی‏داشت.

 

 

 

داستان سیب‏زمینی‏ها

نوشته شده توسط فرشته جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۸

potato2معلم یک مدرسه به بچه‏‏های کلاس گفت که می‏خواهد با آنها بازی کند .او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب‏‏زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند. روز بعد هر كدام از بچه‏ها با یك کیسه‏ پلاستیکی آمدند. در کیسه‏‏ی بعضی‏ها ۲ عدد و برخی ۳ عدد و بیشترین تعداد ۵ عدد سیب‏‏زمینی بود

 

گوش كردن به خدا

نوشته شده توسط فرشته پنجشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۸

pray

مرد جوانی در یكی از جلسه‏های درس کتاب مقدس شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت می‏کرد. مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "

بعد از جلسه با دوستانش برای خوردن قهوه بیرون رفتند و در آنجا با هم درباره‏ی این پیغام گفتگو کردند. بعضی می‏گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.

 

 

گنجشک و خدا

نوشته شده توسط فرشته جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸

parandeh1

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . می آيد. من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام كه دردهايش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنيا نشست.

 

 

 

از اقوام خدا

نوشته شده توسط فرشته چهارشنبه ۰۲ دی ۱۳۸۸

girl-1

شب کریسمس بود و هوا، كاملا سرد و برفی. دختركی، در حالی‌ که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف زمین، کم‌تر آزارش دهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاهی و به داخل نگاه می‌کرد.

 

 

 

برای یلدا

نوشته شده توسط Angel پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۸

yalda3

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که دقیقه‏ای بیشتر، این در كنار هم بودن را باید جشن گرفت. شب یلدا برای ما یکی از زیباترین یادگاری‏های بجا مانده از گذشته‏هاست. رسمی که از گذشته‏های دور جریان داشته و با وجود زندگی در دنیای پر هیاهو و ماشینی امروز، همچنان با شکل و رنگی متفاوت جذابیت و تداوم یافته است.

 

 

 

صفحه 1 از 2

samatv
222bc
farsicrc