جالب و خواندنی
ایمان

بازرگان موفقی بود كه كالاها و وسایل تزئینی وگرانبهای بسیاری داشت. یك روز كه از مسافرت بازگشت متوجه شد خانه و مغازه اش در نبودش، آتش گرفته و سوخته است.در این حادثه تمامی دار و ندار مرد بازرگان سوخت و خاكستر شد و خسارت فراوانی به جا گذارد.
درك امور
دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل میهمانانشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سردِ خانه را در اختیار آنها گذاشتند. فرشته پیرتر در دیوار زیرزمین، شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوانتر از او پرسید چرا چنین کاری کردی، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که نشان داده میشوند نیستند."
پادشاه و همسرانش

روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت. همسر چهارمش را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامهها میآراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرد. این همسر از هر چیزی بهترین را داشت.پادشاه همچنین همسر سومش را بسیار دوست میداشت و همیشه در کنارش بود؛ اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نماید.
مرد كور

روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده میشد: «من کورهستم لطفا کمک کنید .» روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت. نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاهش بود. او چند سکه برایش انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت.
پادشاه و سنگ

در روزگاران قدیم، پادشاهی تخته سنگی را وسط جادهای قرار داد و برای این كه عكسالعملهای مردم را ببیند؛ خودش را در گوشهای پنهان ساخت. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه، بیتفاوت از كنار تخته سنگ میگذشتند. بسیاری هم غرولند میكردند كه این چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم شهر چه آدم بی عرضه ای است. با وجود این، هیچكس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمیداشت.
داستان سیبزمینیها
معلم یک مدرسه به بچههای کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند .او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیبزمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند. روز بعد هر كدام از بچهها با یك کیسه پلاستیکی آمدند. در کیسهی بعضیها ۲ عدد و برخی ۳ عدد و بیشترین تعداد ۵ عدد سیبزمینی بود
گوش كردن به خدا

مرد جوانی در یكی از جلسههای درس کتاب مقدس شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت میکرد. مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "
بعد از جلسه با دوستانش برای خوردن قهوه بیرون رفتند و در آنجا با هم دربارهی این پیغام گفتگو کردند. بعضی میگفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . می آيد. من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام كه دردهايش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنيا نشست.
از اقوام خدا

شب کریسمس بود و هوا، كاملا سرد و برفی. دختركی، در حالی که پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف زمین، کمتر آزارش دهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاهی و به داخل نگاه میکرد.
برای یلدا

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که دقیقهای بیشتر، این در كنار هم بودن را باید جشن گرفت. شب یلدا برای ما یکی از زیباترین یادگاریهای بجا مانده از گذشتههاست. رسمی که از گذشتههای دور جریان داشته و با وجود زندگی در دنیای پر هیاهو و ماشینی امروز، همچنان با شکل و رنگی متفاوت جذابیت و تداوم یافته است.
مطالب بیشتر...
صفحه 1 از 2

دست نوشتهها 



