جالب و خواندنی
ساعت آفتابی

روزی یك مبلغ مذهبی كه در یكی از روستاهای برزیل كار میكرد هنگام اتمام تعطیلاتش و بازگشت به روستا با خود یك ساعت آفتابی نیز آورد.او میخواست با كمك این ساعت تعیین زمان و ساعت دقیق شبانه روز را به روستاییان یاد بدهد. ساعت خریداری شده
برای مادرم
داستان من از زمان تولدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد. یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اولین دروغی بود که به من گفت.
داستان مرد خوشبخت
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
معجزه ی روبان آبی
آموزگارى تصمیم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانشآموزان را یکىیکى به جلوى کلاس میآورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو میکرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ میزد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: "من آدم تاثیرگذارى هستم"
باید امید را نوید داد
هیچ یاس مسلمی نیست که قطره ای امید را در قلب خود نگه ندارد و هیچ بدبینی مفرطی نیست که مملو از ذرات شناور خوش بینی نباشد. اگر بپذیری که برای اغلب انسان ها رویای نوعی معجزه وجود دارد که وقوعش آن را از معجزه گی می اندازد و ...
فقط میخواستم بگویم مسیحی هستم
حتی وقتی میخواهی به آرامی و بیادعا اعلام کنی که مسیحی هستی، انگار تمامی قدرتهای عالم دست به دست هم میدهند تا اول به تو و سپس به بقیه ثابت کنند که نه خبری نیست!!
پارسی را پاس بدارید
آنچه فرهنگ ما را زنده نگاه داشت، زبان مادریمان است، پس تلاش كنیم زبان مادری خود را زنده نگاه داریم و تا میتوانیم از واژههای زبان خودمان بهره ببریم و با آنها گفتگو كنیم و بنویسیم.
چرا از بكار بردن واژههای زبان خود سربلند نباشیم؟ زبانی كه سرایندههای بزرگی مانند فردوسی و حافظ و سعدی را در دنیا زبانزد كرده، آیا مایهی شرمساریست یا سربلندی؟
صفحه 2 از 2

دست نوشتهها 



