سه شنبه 16 شهریور | سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۸۹

از اقوام خدا

girl

شب کریسمس بود و هوا، كاملا سرد و برفی. دختركی، در حالی‌ که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف زمین، کم‌تر آزارش دهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاهی و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، گویی با نگاهش، نداشته‌هایش را از خداوند؛ طلب می‌کرد و با چشمانش خواسته‏هایش را آرزو می‌کرد.

زن جوانی که در حال وارد شدن به آن فروشگاه بود؛ متوجه او شد. کمی مکث کرد و نگاهی به دخترك که محو تماشا بود انداخت و سپس به داخل فروشگاه رفت. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد:

- دخترم! اینها برای توست.

دخترك به سمت آن زن رفت. چشمانش از شادی برق می‌زد. چقدر زود خدای مهربان آرزویش را برآورده كرده بود. وقتی کفش‌ها را گرفت؛ با خوشحالی و با صدای لرزانی پرسید:

- خانم! شما خدا هستید؟

- نه عزیزم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم.

- آها، می‌دانستم که حتما با خدا نسبتی دارید....

0 نظر فرستاده شده

نظر خود را بنویسید


busy
samatv
222bc
farsicrc