گنجشک و خدا
نوشته شده توسط فرشته جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: " می آيد. من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام كه دردهايش را در خود نگه می دارد"
... و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند. گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:" با من بگو از آنچه سنگينی سينه توست ."
گنجشك گفت: " لانه كوچكي داشتم؛ آرامگاه خستگی هايم بود و سرپناه بی كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنيا را گرفته بود؟"
و سنگيني بغضی راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: " ماري در راه لانه ات بود و تو در خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودی".
گنجشك خيره در خدايی خدا مانده بود و خدا گفت: " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. های های گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

دست نوشتهها




